سلام و احوالپرسی بیشتر از ۴تا کلمه نشده بود که گفت : بپر بالا یه دوری بزنیم . از ته کوچه باغ وارد هرنجی شدیم و رفتیم به سمت سه دختران( اسم یه پارکه که قبلاً گورستان شهرری بوده) همینجور که داشتیم میرفتیم صحبت کوره ها و دوتوئه شد و من ماجرای حمله سگها رو براش گفتم واز اونجایی که پیمان اخوت بین برادرامون داشتیم آقا کریم مسیر رو کج کرد به سمت دو توئه تاببینه کی بوده که جرات کرده به بچه های محلش بی احترامی کنه؟
نیم ساعت بعد دقیقاً رسیدیم بالای همون تپه ها و به دشت زیر پامون نگاه میکردیم ، چند تا سگ از زیر تعدادی بوته کوتاه و خشک بیرون خزیدن و شروع کردن به پارس و زوزه، آهسته آهسته شروع به حرکت کردیم بعد از چند لحظه تعدادشون به ۱۰ یا ۱۲ تا رسید و به سمت ما حرکت کردن ، قبل از اینکه به ما برسن از اونها دور شدیم تا وضعیت منطقه رو بهتر بررسی کنیم .تو همین اسنا یه کشاورز با یه موتور یاماها ۱۲۵ از کنارمون رد شد و گفت: بچه ها مواظب باشید این سگها خطر ناکن... هنوز جمله اش تموم نشده بود که به سرعت دور شد .چند تا از سگها به دنبال اون بنده خدا پارس کردن ولی وقتی دور شد مجدد به سمت ما اومدن و از اونجایی که زمینهای اطراف مسطح ودر شیب تپه های مجاور قرار داشت و به صورت طبیعی میشد به عنوان پیست موتور سواری از اونه استفاده کرد ، با کم و زیاد کئردن سرعت موتور سگها رو به سمت خودمون کشوندیم و با یه عملیات تعقیب و گریز اونها رو به بالاترین نقطه کشوندیم و با یه گریز و توقف من چند تا سنگ از روی زمین برداشتم و قبل از اینکه به ما برسن به سمت اونها برگشتیم و با چند تا گاز و نیم کلاج یه سمتشون حمله کردیم در اولین حمله من از روی زین موتور بلند شدم و با حالت نیم خیز چند تا سنگ به سمتشون پرتاب کردم و اونها رو به سمت پایین فراری دادیم .قبل از اینکه اونها به آخرین نقطه برسن دورشون زدیم و دوباره از روبروشون به اونها حمله کردیم و به سمت بالا هدایتشون کردیم . اما در همه موارد دو یا سه تا از اونها از هر فرصتی برای حمله به سمت ما استفاده میکردن . حتی در یه مورد همون سگ زردی که دفعه قبل نزدیک بود پای مهدی رو بگیره با جسارت تمتم به چرخ جلو موتور زد که یه مرتبه نزدیک بود ما رو به زمین بزنه. به همین خاطر برای چند لحظه از دستشون فرار کردیم و چند صد متر اونطرفتر یه چوب بزرگ پیدا کردیم و برگشتیم . یه چوب بلند با چند تا سنگ تخت که بهتر میشه پرتابشون کرد .
دوباره تعقیب و گریز شروع شد و این بار که سگ زرده احساس کرده بود ما به خاطر ترس از اون میدون رو ترک کردیم جریحتر و غضبناکتر به سمت ما حمله آورد. یه بار دیگه اونها رو با ترفند کشوندیم بالای تپه ، حالا چرا بالا به دلیل اینکه توی سر پایینی ما قدرت مانور بهتری داشتیم . به سمت پایین حرکت کردیم که تعدادیشون پا به فرار گذاشتن ، از زیر چشم حواسم به سگ زرده بود و گذاشتم تا جایی که میتونه به موتور نزدیک بشه و در یه چشم بهم زدن نوک چوب رو جلوی پاش زدم زمین و اون برای یه لحظه روی هوا معلق بود و بعد شروع کرد به غلطیدن . یه بار دیگه اونهاد رو دور زدیم و از جلو به سمت بالا فراریشون دادیم . مثل اینکه نه تنها سگ زرده از رو نرفت بلکه این بار یه سگ قهوه ای با موهای بلند هم به اون اضافه شد و از دو طرف به سمت ما حمله کردن. دست فرمون کریم حرف نداشت و هما هنگی که من با اون میکردم باعث شده بود به راحتی از چنگ اون وحشی ها فرار کنیم. سر چوب رو از بین دو نفرمون به سمت پایین گرفته بودم و سگ پشمالو سعی داشت با خیز های بلندی که داشت اون رو بگیره تو همین لحظه کریم از فرصت استفاده کرد با یه نیش ترمز و کمی متمایل کردن فرمون باعث شد حیون بعد از بر خورد به چرخ جلو شروع به پشتک وارو زدن کنه ،بعد از متعادل شدن موتور وقتی برگشتم سگه رو دیدم که با تمتم سرعت بر خلاف جهت ما در حال فراره . یه دور دیگه زدیم انگار این زرده از رو نرفته چون هنوز به تنهایی ما رو تعقیب میکرد و ما این دفعه بدون اینکه بهش صدمه ای بزنیم بیش از ده بار دیگه توی یه مسیر ۲۰۰ متری بردیم بالا و آوردیم پایین تا جایی که داشت نفس بند می اومد ودر آخرین تعقیب خودش رو به سیم خادارهایی که ظاهراً اداره کشاورزی برای برسی گیاهان صحرایی حصار کشی کرده بود رسوند وعلا رقم اینکه فواصل اونها خیلی کم بود با پرتاب خودشو از لای سیمها فراری داد و ضمن کشیدن زوزه با آخرین توان شروع به فرار کرد و در حالی که موهای بجا مونده روی سیمها رو باد با خودش میبرد به سمت خونه برگشتیم و این در حالی بود که با پایین اومدن ما از تپه سگهای باقی مونده چند صد متر اونطرفتر در حال فرار بودن.
از این قسمت به دلیل بد آموزی میگذرم فقط شما خودتون تصور کنید که سه روز بعد یعنی یه روز جمعه ساعت ۱۰ صبح سگهای اون منطقه با یه صحنه مثل این روبرو شدن ، یه صدا، نه دوتا، نه بابا بیشتر، چهارتا. ویه لحظه بعد وقتی به خودشون اومدن دیدن توسط ۱۵ نفر با ۱۰ تا موتور سیکلت محاصره شدن.فقط میتونید صحنه های حمله گاو چرونها رو به گله های اسب یا گاوهای وحشی توی ذهن خودتون تصور کنید و...
اتفاقی که افتاد این بود که از اون به بعد هیچ سگی به هیچ رهگذری حتی نزدیک هم نمیشد، چه برسه به این که بخواد به اون صدمه ای هم بزنه . اما یکی دو سال بعد اداره بهداشت و شهرداری ، یه کار اساسی انجام دادن و با یه یورش همه جانبه توسط تعدادی مامورین مسلح به جون اون حیونها افتادن و همه رو قتل عام کردن. تازه اونجا بود که وجدان دردی که بعدها دچار اون شده بودیم یه کم آروم گرفت و گفتیم : بابا بازم دم خودمون گرم ...
ممد مثل اینکه یه چوب پیدا کرده بود با تکون دادن و فریاد کشیدن به سمت سگها حمله کرد تا ما بتونیم چند متری بریم جلوتر . راستش یه کم ترس هم داشت چون دیگه خورشید تو آخرین نقطه های افق داشت میرفت پایین و ما سه تا نو جون با یه گله 30 تای سگ با یه بیابون دور افتاده .
مهدی دوباره سوار دو چرخه پنچر شد و شروع کرد به پا زدن با پرتاب چند تا سنگ سگها رو از اطراف ممد فراری دادم که تو همین لحظه یکی از سگها زوزوه کنان از بقیه دور شد ، مثل اینکه چوب دستی ممد کار خودشو کرد چون همین باعث شد بقیه شون یه کم از ما فاصله بگیرن .از فرصت استفاده کردم و پریدم روی دو چرخه و ممد رو صدا زدم: بپر بالا در حال پا زدن از مهدی جلو زدیم و چند متری از اون دور شدیم که این دفعه انگار نیرو های تازه نفس برای دشمن رسیده بود و زوزه کنان به ما نزدیک میشدن مهدی یه لحظه بر گشت دید یه سگ زرد در حال دویدن داره به سمت پا هاش نزدیک میشه و میخواد پا هاش رو بگیره . واقعاً که ترس چه کارها که نمیکنه ، مثل این که مهدی رو برق سه فاز گرفته باشه با چنان سرعتی شروع کرد به پا زدن که مثل فشنگ از بقل ما رد شد .البته این رو هم بگم که ما هر کاری رو و در هر موقعیتی با خنده و شور و شعف انجام میدادیم حتی مواردی مثل این رو که جای خود داشت . با دور شدن مهدی ما دو باره پریدیم پایین و دو باره شروع کردیم به دفاع و حمله که این بار یکی از سنگهای که پرت کردم خورد به هدف و ناله یکی دیگه در اومد پشت بند اون صدای یکی دیگه بلند شد چون با پرتاب چوب دستی یکی دیگه از انها زوزه کشان از منطقه دور شد و دوباره پریدیم روی دوچرخه و شروع کردیم به رکاب زدن ، دیگه کم کم رسیدیم بالای تپه و از محدوده خطر دور شدیم . بالای تپه در حالی که از سگها داشتن از ما دور میشدن ایستاده بودیم تا یه نفسی تازه کنیم ، همدیگه رو دست مینداختیم که کی ترسیده بود کی شجاع تر بود . اما حادثه عبور مهدی از کنار ما در حالی که بعد از اون همه تکاپو کرده بود هنوز وقتی دور هم جمع میشیم و یادش می افتیم کلی میخندیم .کافی دستمون رو با سرعت از جلوی صورت خودکون رد کنیم و بگیم ووییینننگگگ ....
در نزدیکی اونجا یه کانال آب قنات بود داشتیم دست و صورتمون رو میشستیم که یه کشاورز با یه موتور از راه رسید و گفت : شما ها با اون سگها در گیر شده بودین ؟ با تعجب به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم آره چطور مگه ؟ گفت این سگها وحشی هستن و کسی جرات نمیکنه تنهایی و یا پیاده از کنارشون رد بشه تا حالا خیلی هارو گاز گرفتن که کارشون به بیمارستان رسیده ، این طرفها چکار میکنید ؟ از کجا اومدین ؟ غریبه اید.
گفتیم از شاه عبدالعظیم اومدیم داشتیم میرفتیم رود خونه ماهی بگیریم . بنده خدا در حالی که داشت موتورش رو میذاشت تو دنده با تعجب به ما نگاه کرد و گفت زود باشید راه بیفتید هوا داره تاریک میشه و...رفت.
جالبه وقتی میخواستیم دوچرخه هامون رو برداریم یادمون افتاد چرا از موتوربه تلمبه نگرفتیم دوچرخه مون رو باد بزنیم / این هم یه بهونه واسه خندیدن
انگار خیلی عجله نداشتیم و همین جور به قول بچه ها دل ای دلی رکاب میزدیم و به هر چیز تازه ای که میرسیدیم یه سرک بهش میزدیم .مخصوصاً محصولات کشاورزی مثل کاهو و کلم یا کوچه فرنگیها رو یه مز مزه ای میکردیم و راجبش نظر میدادیم ... نه نه اشتباه نکنید ما یه خورده میکندیم بخوریم که نظر بدیم ببینیم کاملاً رسیده یا نه و گرنه خدای نکرده، زبونت رو گاز بگیر.
ساعتهای ۵ بعد از ظهر رسیدیم نزدیکیهای رودخونه که به یه گله سگ ولگرد برخوردیم توی شیب ملایم تپه داشتیم میرفتیم که به سمت ما حمله کردن ، ما هم از خدا خواسته گذاشتیم وقتی بهمون نزدیک شدن پریدیم پایین و چند تا سنگ به سمتشون پرتاب کردیم این دفعه اونها میدویدن و ما دنبالشون واسه خودمون داشتیم حالی میکردیم بعد از دو سه بار تعقیب و گریز آقا ما به خودمون اومدیم دیدیم دو چرخه مهدی پنچر شده به هر بدبختی که بود توی سر پایینی از دستشون فرار کردیم و رفتیم به سمت رود خونه و سگها هم چون از منطقه اشون دور شدیم راهشون رو کج کردن رفتن .
یادم هست اون موقع ها همیشه یه تلمبه و لوازم پنچری دنبال خودمون داشتیم که در صورت نیاز از اونها استفاده میکردیم اما این دفعه انگار بخت با ما هم راه نبود چون زیر زین رو نگاه کردم انگار لوازم پنچری توی راه افتاده بود و تلمبه مهدی هم خراب بود و باد نمیزد .عاقلانه ترین کار این بود که از همونجا برگردیم .تقریباًدو کیلومتری دو چرخه ها رو دست گرفتیم و پیاده برگشتیم که آفتاب داشت غروب میکرد صدای سگهای وحشی هم از دور و نزدیک به گوش میرسید که انگار یه خیالهایی توی سرشون بود. در فاصله ۵۰۰ متری ما در نزدیکی جاده خاکی که از اون مگذشتیم چند تا سگ روی زمین خوابیده بودن و سرهاشون رو گرفته بودن بالا و پارس میکردن ودر سمت چپ ما با فاصله هزارمتری چند تا داشتن با پرسه زدن و بوکشیدن به سمت بالای تپه حرکت میکردن مسیر حرکت ما تقریباً از وسط همون سگهایی که قبلاً ما رو تعقیب کردن میگذشت با این تفاوت که این دفعه انگار میخوان یه مهمونی بدن و از سایر قوم و خویشهاشون هم دارن دعوت میکنن.ممد یه نگاه یبه اطراف کرد و گفت : بچه ها این سگها با سگهای دو رو بر قلعه گبری و باغ زیر زمینی فرق میکنن . مهدی گفت بچه ها بیایید بر گردیم . من گفتم مشتی کجا میخوای برگردی پشت سرت بیابونه یه راه داریم اونم اینه که از وسط همین سگها بریم سمت جاده پشت پالایشگاه .برای درک بهتر موقعیت باید بگم نزدیکترین آبادی تا محلی که بودیم در سمت شمال ما ۴کیلومتر فاصله داشت و از شرق زمینهای کشاورزی از دور دیده میشدن و در سمت جنوبمون بیابون لم یزرع ودر سمت غرب هم یه تعدادی تپه بود که به سمت شمال امتداد داشت.
انگار این حیونها از زیر چشم کاملاً حواسشون به ما بود چون هر چی ما سرعتمون رو بیشتر میکردیم اونها هم سرعتشون رو زیاد میکردن تا در یه نقطه ای در اواسط تپه به برسیم...
سال 56 با یه دنیای تازه و کلی حوادث غیر منتظزه شروع میشد و ما رو به سمت تجربه های جدید ، محله های جدید و آدمهای تازه سوق میداد.دیگه داشتیم بزرگ و بزرگتر میشدیم و بادنیای تیر کمون و آتیش بازی و جنگهای محله ای فاصله میگرفتیم ، تو همون تابستون بود که با دوچرخه کوره ها رو کشف کردیم ، اون دریاچه های مردابی زیبا و قشنگ رو با اون نیزارها و اردکها و جوجه های که دنبال مادرشون شنا میکردن ، ماهیهای قرمز و طلایی که زیر نور خورشید به زیبایی فرشته های آبی میدرخشیدن و لای خزه های بلند و زیبا همدیگه رو تعقیب میکردن ، اوازهای دسته جمعی قورباغه ها پروازدسته جمعی مرغهای ماهی خوار و هواسیل ها و فرار مارهای آبی و پیچیدن به دور نیزارها چه لذت و زیبایی داشت . وقتی امروز میبینم که از اون دریاچه های شش گانه که بر اثر بالا اومدن سفره های آب زیر زمینی در محل گودهای چند هکتاری کوره های آجرپزی بوجود اومده بود، امروز خبری نیست و طمع کاران برای بدست آوردن چند متر زمین زراعی اونها رو با نخاله های ساختمانی پر کردن دلم سخت میگیره.
تقریباً از تابستون همون سال تا اواخر سال 60 ما تابستونها لااقل هفته ای دو یا سه مرتبه برای شنا و یا ماهی گیری با دوچرخه یا موتور میرفتیم کوره ها وبا سوار شدن به روی تیوپ ماشین در لابلای نیزارها و دور لوله های آجری که از زیر آب بیرون اومده بودن وتا ارتفاع هفتاد هشتاد متری سر به آسمون کشیده بودن به جستجو میپرداختیم .جستجو در لابلای علفهای مردابی و حرکتهای آهسته و حساب شده برای گرفتن ماهی اون هم با دست خالی ظاهراً پیش درآمد وقایعی بود که سالها بعد خودشو نشون داد.
دیگه مسابقه ماهی گیری با دست خالی و رفتن لای نیزارها و شنا در آبهایی که به خاطر جریانهای بسیار آرام زیر زمینی به صورت نوارهای باریک در پاره ای قسمتها سرد و گرم میشد ما رو خیلی ارضا نمیکرد. یه روز با ممد خسروی (ژنرال)داشتیم با تیوپ توی آب شنا میکردیم و با تیرکمون قرباغه های کنار دریاچه رو نشونه میگرفتیم که به یه دیواره تقریباً دو متری رسیدیم با پیشنهاد من رفتیم از لبه بلند کنار دریاچه دور خیز کردیم وبا شیرجه پریدیم توی آب، چه لذتی داشت .با پیشنهاد ممد تیوپها رو لبه دیواره روی هم گذاشتیم و بعد از یه دور خیز طولانی با شیرجه از روی انها پریدیم توی آب .
فردای اون روز با یه گروه 8 یا 10 نفره شامل من (امیر خسروی) ممد، جعفر، کریم ، امیر ، حمید، مجید ، مهدی و یکی دو نفر دیگه ساعت 10 صبح رسیدیم کوره ها و رفتیم همونجایی که دیروز شیرجه میزدیم 5 تا تیوپ با خودمون برده بودیم که طبق راول گذشته و فرهنگ محلی به نوبت و با تعداد مساوی هر نفر به ترتیب با بیست مرتبه فوت اونها رو باد کردیم و زدیم به آب ، تقریباً از همون لحظه های اول که رسیدیم تا ساعتهای یک بعداز ظهر به روشها و مدلهای مختلف تیوپها رو روی هم میگذاشتیم و بعد از یه دور خیز با پرواز از روی اونها خودمون رو به داخل آب پرتاب میکردیم .مجید صباغ که دیگه خسته شده بود با نشستن روی یه تیوپ رفته بود داخل آب و داشت از اون پایین شیرجه زدن بچه ها رو تماشا میکرد که یه مرتبه از جا پرید و گفت : وای این چی بود ؟ کریم که اون نزدیکی بود سوال کرد: چی شده؟ که مجید با تکان دادن پا کفت پام به یه چیز نوک تیز خورد . کریم بلا فاصله رفت توی آب ، ممد هم پشت سرش دو سه مرتبه رفتن زیر آب و اومدن بیرون که کریم پیداش کرد . یه میلگرده، تقریباً 50 یا 60 سانت پایینتر از روی آب . صدای ممد هم بلند شد یکی هم اینجاست . خدای من سه تا میلگرد با فاصله های یکی دو متری از هم اون هم توی عمق 60 سانتی آب و ما دو روزه داریم دقیقاً کنارشون با سرعت و فشار زیاد شیرجه میزنیم .واقعاً یه معجزه بزرگ بود که به کسی آسیبی نرسید .
خبر رسید که یه دریاچه هم توی فیروز آباده و ما مثل کاشفین سوار بر دوچرخه به راه افتادیم .یکی دو هفته بعد دوباره با خبر شدیم که در نزدیکی روستای (دوتوه) بعد از پالایشگاه تهران یه رودخونه هست که ماهی خوراکی هم داره .این دیگه خیلی بود چون برای رسیدن به کوره ها 5 کیلومتر رکاب زدیم برای رسیدن به فیروز آباد 10 کیلومتر اون هم در حاشیه جاده ورامین ، اما برای رسیدن به دوتوه چیزی نزدیک به 17 یا 18 کیلومتر اون هم توی جاده های خاکی و بیابانی که یه قسمتهایی از اون به ندرت رفت و اومد میشد باید پا میزدیم...
قریب است جمعه گردد نازنینا چه میگردد؟ اگر فردا بیایی
امیر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدای کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدای جامه بر تن درد
اتفاقاْ همون شب فردوسی رو توی خواب دید که با عصبانیت اومده سراغش و میگه : داداش پاتو از تو کفش ما در بیار. درسته که آدم با استعدادی هستی و قراره که شاعر بزرگی بشی. ولی سبک ما رو خراب نکن.اگر هم خواستی به سبک حماسی شعر بگی اینطوری بگو:
برد کشتی آنجا که خواهد خدای اگر جامه بر تن درد ناخدای
خودمونیم حتی یه کلمه نه کم کرده نه زیاد.بیخود نیست که میگن هر کسی کار خودش بار خودش... آخه نیم وجبی چرا قبول نمیکنی؟؟بابا این کاره نیستی انقده آتیش به پا نکن .![]()
ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم میزند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتون شیدا چیست این؟ مینویسی نامه؟ سوی کیست این؟
هر چه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صر صر خواهدش حالی سترد
کی به لوح ریگ باقی ماندش؟ تا کسی دیگر پس از تو خواندش
گفت: شرح حسن لیلی میدهم خاطر خود را تسلی میدهم
می نویسم نامش اول و از قفا می نگارم نامه عشق و وفا
نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من
نا چشیده جرعه ای از جام او عشق بازی میکنم با نام او
ما را به فراموش خانه رهنمون کرده اند .و بی آنکه خود بدانیم در میان دود کاذب کبر و ریا چنان سر گرممان داشته اند که از غارت پشت پرده بی خبریم ، سند مولوی و شمس را به نام خود میزنند ، بو علی را بر خود منتصب میکنند . فردوسی و رودکی را به یغما میبرند . و اگر نه این کوتاهی و بی پاسخی نبود چگونه شغالان بزدل به خود چنان جسارتی میدادند که نام زرین "خلیج فارس" را مخدوش کنند. و میترسم ! و میترسم ! از اینکه همین شغالان کور دل که امروز در اطراف خانه ما لانه کرده اند در آینده ای نه چندان دور با هزار حیله و تزویر مذهب و ایمانمان را نیز به یغما برند.
باز از سر سوز دل صدایت بزنم شاید به کرم نظر به رویت بزنم
یارب تو مخواه که شیعیان خار شوند مهدی بنما که جملگی شاد شوند
اینها رو گفتم چرا که خودم رو در مقابل همه اونهای که برای عزت و سر بلندی این آب و خاک به خون خودشون غلطیدند مسئول میدونم .اگر چه دیروز ما در مقابل دشمنان بزرگه تا دندان مصلح چشم در چشم میجنگیدیم . اما امروز دشمن بچه های خوار و زبون ، اما فرصت طلب در میان وانفسای مجادلات اربابان ، به سرمایه های مادی و معنوی ما چنگ و دندان نشان میدهند و ما فقط نظاره گریم و بس...
توی آرشیو چهارم تیر ماه یه خاطره از سهراب نوشتم .اما بد نیست برای نشون دادن روح لطیف این شاعر معاصر به یک نقل قول از خودش اشاره کنم.
...آن روزها که هنوز جوان بودم چند هفته ای به استخدام سازمان مبارزه با آفات در آمدم ، اتفاقاً در همین مدت ملخ ها به روستایی هجوم آوردند و مرا برای مبارزه با آنها فرستادند ، عجب مبارزه ای بود زیر درخت توت من همه حواسم به این بود که مبادا ملخی را له کنم.
سلامم بر تو ای جانا کجایی که میخوانم تورا شاید بیایی
قریب است جمعه گردد نازنینا چه میگردد؟ اگر فردا بیایی
امیر
***************************************
( یادتون باشه ما دوتا ممد خسروی داریم )
بعد از ظهر یه روز از روزهای اواخر بهار امیر شمشیری و ممد خسروی (ممد شلی)از سمت قلعه گبری داشتن بر میگشتن به سمت محل که به قول خودمون یهواکی قبل از باغ ممد معرف با یه صحنه روبرو میش . ممد خسروی (ممد دوقول) زیر سایه یه درخت توت توی شیب جوب آب که زیرش پر از علفهای کوتاه و سبزه دراز کشیده یه دستش رو هم گذاشته روی پیشونیش و غرق خواب این یه طرف قضیه ، مهمتر این که چند متر اون طرفتر یه آتیش روشنه و چند تکه گوشت هم کنارش کباب شده و آماده خوردن. به ، به چه شود ، شیطون رفت تو جلدشون و آروم آروم رفتن کنار آتیش و گوشتهای کباب شده رو برداشتن یواشکی شروع کردن به خوردن و آهسته به هم میگفتن همه رو بخوریم استخونهاشم بذاریم روی سنگ بریم یه جا قایم بشیم ببینیم وقتی بیدار شد این صحنه رو دید چکار میکنه؟؟
در حال خوردن آخرین تکه کباب بودن که ممد از خواب بیدار شد و از زیر دستش صحنه رو دید. این قسمت رو داشته باشین. ممد که دیده بود کار از کار گذشته خیلی آروم بلند شد و با خنده و خیلی خونسرد که من اصلاً حواسم نیست که شما چکار دارین میکنین گفت: شکوریها ( جمله، شکوری پکوری گوگوری مگوریو ،اصطلاحی بود که ممد در مواقعی که هیجان زده میشد به کار میبرد و عموماً وقتی با صحنه های مثل این روبرو میشد بجای اسم به طرف میگفت چطوری شکوری؟) کجا بودین؟ وبعد خیلی موذیانه به آتیش نگاه کرد و گفت: اه خوردین؟ دوتایی زدن زیر خنده و ده بخند .راستی مزه اش چطوری بود ؟ مزه ش؟ خوب خوش مزه بود جات خالی. (یادتون باشه امیر شمشیری و ممد خسروی همچین توی خوردن یه کمی تیتیش مامانی و سوسول هم بودن ولی اون موقع زده بودن به سیم آخر که حالشو ببرن) ممد دوقول خیلی خونسرد بلند شد و در حالی که داشت پشتشو میتکوند گفت: اتفاقاً محمود جاوید گفته بود که گوشت طوله سگ هم مثل گوشت گوسفنده ولی من باورم نمیشد. جمله ممد هنوز تموم نشده بود که دوتای در حالی که داشتن ته استخونها رو با دندونهاشون در میاوردن خشکشون زد و چشماشون گرد شد ممد گفت: یعنی این گوشت طوله سگ بود ؟ و ممد دوقول که این دفعه داشت از ته دل میخدید گفت :خوب آره . با شناختی که از اون داشتن هیچی ازش بعید نبود و قبل از اینکه جملش تموم بشه اون دو نفر حتی شیرهایی که مادرشون تو بچگی بهشون داده بود رو داشتن بالا میاوردن صورتها قرمز و گلوها منقبض شده داشتن عین مرغ سر کنده بالا و پایین میپریدن و ممد هم از خنده غش کرده بود.
فردای اون روز سر کوچه باغ کریم شمشیری و چند تا از بچه ها با امیر و ممد وایساده بودن که ممد دوقول اومد کریم با خنده گفت: ژنرال ( اسم مستعاری بود که کریم موقع صدازدن ممد بکار میبرد) شنیدم دیروز گوشت طوله سگ به خورد ممد و امیر دادی. ممد همینجور که داشت نزدیک میشد زد زیر خنده و اصل قضیه رو گفت : ولی اون دوتا که باورشون نمیشد و هنوز تو لک بودن . جریان از این قرار بود که ممد در حال بیرون رفتن از در خونه به یکی از همسایه ها که اون روز یه گوسفند قربونی کرده بودن بر خورد میکنه یه تیکه گوشت بهش میده که ببره بده به مادرش اون هم تا توی خونه هم میره ولی میگه ولش کن بزار ببرم تو باغ خودم کباب میکنم میخورم. بعد از روشن کردن آتیش تا وقتی میخواد بپزه یه داز میکشه که...

