فصل دوم نگاهی نو -سال تحصیلی 56-55 با ورود ما به کلاس سوم راهنمایی در حالی شروع میشد که شرایط سیاسی کشور به آرومی داشت دستخوش حوادث و تغییراتی میشد پروژه ای که تحت عنوان فضای باز سیاسی چند مدتی بود به علت فشارهای داخلی و بین المللی توسط رژیم پهلوی کلید خورده بود ، فرصتی رو در اختیار بسیاری از مخالفین خصوصآ قشر فرهنگی یعنی معلمین ودبیران قرار داده بود تا با پیش کشیدن انواع بحث های اجتماعی و اقتصادی در کلاسهای درس نصبت به هدایت فکری دانش آموزان به سمت سر منشاء مشکلات یعنی سیاست و سیاستمداران سوق بده . شاید یکی از تاثیر گذارترین این دبیران در جهت روشن کردن افکار بچه های مدرسه ما کسی جز دبیر اجتماعی یعنی سر کار خانم تهرانی نبود. معلمی جدی اما خوش سیما و با نزاکت وروشنفکری مدیر . اینها رو میگم چون سال سومی ها یکی از پر جنب و جوش ترین و غیر قابل کنترل ترین دانش آموزا هستن ،ولی با وجود لبخندی که اون همیشه روی لبهاش بود هیچ و قت کسی به خودش این اجازه رو نمیداد که از حد خودش فراتر بره .یادمه کلاس رو همیشه با یکی دوتا جوک که بچه ها میگفتن شروع میکرد و پنج دقیقه آخر کلاس رو هم به بحث آزاد میگذروند و بر عکس بقیه دبیرها که برای مطالعه از انواع فشارها و تهدیدها گرفته تا برخوردهای خشن فیزیکی استفاده میکردن ، در رابطه با خوندن و جواب دادن دروس در کلاس این دبیر خاص بچه ها با هم رقابت میکردن . بحث در رابطه با تفاوتهای طبقاتی و تفاوت در ارائه خدمات شهری بین مناطق مختلف شهرها گسترش زاغه نشینی و حلبی آبادها ترویج فیلمهای مبتذل وغیر اخلاقی و.... موضوعاتی بود در جریان کلاسها به بحث گذارده میشد. یکی از اقدامهای جالب این دبیر گرامی این بود که از بچه ها خواست در رابطه با یکی از مباحثی که در کلاسها راجب اون صحبت کردیم رو انتخاب و در رابطه با همان موضوع با ذکر مثال و شواهد ملموس یک انشاء بنویسیم . در واقع این اولین کار تحقیقی بود که ما انجام دادیم و بچه ها از نتیجه کار خودشون خیلی خوشحال بودن. جالب این بود که بچه ها با پیش کشیدن همین بحث ها در بقیه کلاسها با سایر دبیرها مجادله فکری میکردن و از کنار این برخوردهای فکری به واقعیتهای جدیدتری پی میبردن. قطع به یقین اون چیزی که اون روزها پای تخته سیاه یا پشت نیمکتها میگذشت تاثیر زیادی در دیدگاه و طرز تفکر ما گذاشت ودقیقاً یک سال بعد اولین نشونه هاش نمایان شد. توپ پر دردسر کوچه باغ به آرومی داشت دست خوش تغییرات میشد، دیوار باغ ممد معرف کلاً خراب شده بود، میدون تره بار رو هم خالی کرده بودن وجای اون داشتن تعدادی خونه میساختن ،شهرداری هم داشت کف کوچه باغ روخاکریزی میکرد تا آماده آسفالت بشه. و به همین دلیل سرتا سر اون شده بود زمین فوتبال و انواع بازیهای دیگه. چند روز پیش دایی مجید براش یه توپ چرمی چهل تیکه خریده بود و اون یه روز صبح برای اولین بار از خونه آوردش تا بازی کنیم ، بچه ها توی کوچه باغ جمع شدن که من و مجید شروع کردیم به یار کشی. یار کشی خودش داستانی بود، یکی میگفت من من ، اون یکی می گفت تو تو ، دوباره میگفت : کشیدم ، جوابش کی رو مثلاً سعید رو ، طرف مقابل حسین رو و.... بعد از یار کشی یه نفر که از بقیه کوچیکتر بود یعنی فرامرز اضافه اومد و قرار شد به عنوان نخودی تو دور همه بازی کنه . اما از اونجا که بهش بر خورد ناراحت شد و با سنگی که توی دستش بود با عصبانیت تموم زد به توپ چرمی که روی زمین بود .چشمتون روز بد نبینه سنگه بعد از برخورد به توپ کمونه کرد و بلند شد به سمت پنجره یکی از خونه هایی که تازه داشت ساختش تموم میشد و، جرررییییینگ شیشه اون شکست و اومد پایین . کمتر از چند ثانیه پرنده هم اونجا پر نمیزد و هر کسی به سرعت خودشو یه جا قایم ( پنهان ) کرده بود . دقیقاً لحظه ای که یکی از کارگرهای شاغل توی ساختمون در رو باز کرد که ببینه چه خبره ، تازه ما متوجه شدیم موقع فرار توپ رو بر نداشتیم و در حالی که ما داشتیم مثل سیر و سرکه میجوشیدیم اون خیلی خون سرد در رو باز کرد و یه نگاهی به اطراف انداخت و دوباره در رو بست و رفت سر کار خوذش .با بسته شدن در در کمتر از چند ثانیه بچه ها از توی جوی آب و پشت درخت گرفته تا دیوارهای گلی نیمه خراب باغ ریختن توپ رو برداشتن و توی کوچه زکریا غیب شدن. بعد از ظهر فردای اون روز دوباره آقا مجید توپ چرمی رو از خونه آورد و این بار برای اینکه دوباره مشکلی پیش نیاد رفتیم 30 متر اون طرفتر و قرار شد بچه ها به نوبت شوت یه ضرب بازی کنن بچه ها دوتا دوتا شروع به بازی میکردن که توی این اسنا چشم من به زنگ یکی از خونه هایی که تازه ساخته شده بود افتاد ، یه خونه نوساز دو طبقه با نمای سیمانی رنگی که یه زنگ اف اف در باز کن هم داشت . لازم به ذکر که اون موقع ها تازه زنگ اف اف اومده بود توی بازار و یه کلا س خاصی برای خودش داشت . همینطور که من از اون طرف کوچه باغ نگاهم به زنگ خونه بود بلند گفتم : بچه ها این خونه عجب زنگ مشتیداره چه حالی میده آدم زنگ بزنه و فرار کنه . داشته باش که هنوز جمله من تموم نشده بود و بچه ها سرشون داشت بر میگشت به سمت زنگ که، یه صدای کلفت از پشت پنجره طبقه دوم همون خونه که چند دقیقه ای ما ها رو زیر نظر داشت گفت: تو غلط میکنی!! یه نگاه به بالا انداختم و از اونجا که نباید کم میاوردم در حالی که داشتم میگفتم خودت غلط میکنی، با سرعت تموم به سمت در خونه حمله کردم و دستم رو گذاشتم روی دو تا زنگش و ده فرار اون بنده خدا با یک متر و چهل و پنج سانت قد و دومتر پهنا تا می خواست بیاد پایبین همه بچه ها پا به فرار گذاشتن من به سمت شرق و مهدی به سمت غرب که دوتایی یادمون افتاد دوباره توپ رو بر نداشتیم . توی یه لحظه هر دو نفر با تموم سرعت به سمت توپ حمله کردیم و مثل دو تا گوزن چنان با سر خوردیم به هم که هر کی به یه سمتی پرتاب شد، هر کدوم فکر کردیم اون یکی کوتاه میاد و بر میگرده پس این بار با عجله بیشتر به توپ حمله کردیم و یه بار دیگه کله هامون مثل کدو خورد به هم و تااالاااااپی صدا کرد. با یه شوت توپ رو به سمت مجید پرتاب کردم و در حالی که دو نفری کله ها رو با دست گرفته بودیم و فرار میکردیم به همدیگه ناسزا میگفتیم و تقصیر رو مینداختیم گردن همدیگه. از این که چند مدتی به علت گرفتاریهای کاری نتونستم بهتون سر بزنم منو ببخشید. قصد دارم فصل اول خاطرات کوچه باغ رو با یه داستان کوچیک که احتمالاْ برای خیلی از شما ها هم ممکنه اتفاق افتاده باشه به آخر برسونم. اگر چه برای این فصل حرف های زیادی برای گفتن باقی مونده اما اگه خدا خواست در آینده گریزی بهشون خواهیم زد. سلام و احوالپرسی بیشتر از ۴تا کلمه نشده بود که گفت : بپر بالا یه دوری بزنیم . از ته کوچه باغ وارد هرنجی شدیم و رفتیم به سمت سه دختران( اسم یه پارکه که قبلاً گورستان شهرری بوده) همینجور که داشتیم میرفتیم صحبت کوره ها و دوتوئه شد و من ماجرای حمله سگها رو براش گفتم واز اونجایی که پیمان اخوت بین برادرامون داشتیم آقا کریم مسیر رو کج کرد به سمت دو توئه تاببینه کی بوده که جرات کرده به بچه های محلش بی احترامی کنه؟ نیم ساعت بعد دقیقاً رسیدیم بالای همون تپه ها و به دشت زیر پامون نگاه میکردیم ، چند تا سگ از زیر تعدادی بوته کوتاه و خشک بیرون خزیدن و شروع کردن به پارس و زوزه، آهسته آهسته شروع به حرکت کردیم بعد از چند لحظه تعدادشون به ۱۰ یا ۱۲ تا رسید و به سمت ما حرکت کردن ، قبل از اینکه به ما برسن از اونها دور شدیم تا وضعیت منطقه رو بهتر بررسی کنیم .تو همین اسنا یه کشاورز با یه موتور یاماها ۱۲۵ از کنارمون رد شد و گفت: بچه ها مواظب باشید این سگها خطر ناکن... هنوز جمله اش تموم نشده بود که به سرعت دور شد .چند تا از سگها به دنبال اون بنده خدا پارس کردن ولی وقتی دور شد مجدد به سمت ما اومدن و از اونجایی که زمینهای اطراف مسطح ودر شیب تپه های مجاور قرار داشت و به صورت طبیعی میشد به عنوان پیست موتور سواری از اونه استفاده کرد ، با کم و زیاد کردن سرعت موتور سگها رو به سمت خودمون کشوندیم و با یه عملیات تعقیب و گریز اونها رو به بالاترین نقطه کشوندیم . با یه گریز و توقف من چند تا سنگ از روی زمین برداشتم و قبل از اینکه به ما برسن به سمت اونها برگشتیم و با چند تا گاز و نیم کلاج به اونها حمله کردیم در اولین حمله من از روی زین موتور بلند شدم و با حالت نیم خیز چند تا سنگ به سمتشون پرتاب کردم و اونها رو به سمت پایین فراری دادیم .قبل از اینکه اونها به آخرین نقطه برسن دورشون زدیم و دوباره از روبرو به اونها حمله کردیم و به سمت بالا هدایتشون کردیم . اما در همه موارد دو یا سه تا از اونها از هر فرصتی برای حمله به سمت ما استفاده میکردن . حتی در یه مورد همون سگ زردی که دفعه قبل نزدیک بود پای مهدی رو بگیره با جسارت تموم خودشو به چرخ جلو موتور زد که یه مرتبه نزدیک بود ما رو به زمین بزنه. به همین خاطر برای چند لحظه از دستشون فرار کردیم و چند صد متر اونطرفتر یه چوب بزرگ پیدا کردیم و برگشتیم . یه چوب بلند با چند تا سنگ تخت که بهتر میشه پرتابشون کرد . دوباره تعقیب و گریز شروع شد و این بار که سگ زرده احساس کرده بود ما به خاطر ترس از اون میدون رو ترک کردیم جریحتر و غضبناکتر به سمت ما حمله آورد. یه بار دیگه اونها رو با ترفند کشوندیم بالای تپه ، حالا چرا بالا، به دلیل اینکه توی سر پایینی ما قدرت مانور بهتری داشتیم . به سمت پایین حرکت کردیم که تعدادیشون پا به فرار گذاشتن ، از زیر چشم حواسم به سگ زرده بود و گذاشتم تا جایی که میتونه به موتور نزدیک بشه و در یه چشم بهم زدن نوک چوب رو جلوی پاش زدم زمین و اون برای یه لحظه روی هوا معلق بود و بعد شروع کرد به غلطیدن . یه بار دیگه اونهاد رو دور زدیم و از جلو به سمت بالا فراریشون دادیم . مثل اینکه نه تنها سگ زرده از رو نرفت بلکه این بار یه سگ قهوه ای با موهای بلند هم به اون اضافه شد و از دو طرف به سمت ما حمله کردن. دست فرمون کریم حرف نداشت و هما هنگی که من با اون میکردم باعث شده بود به راحتی از چنگ اون وحشی ها فرار کنیم. سر چوب رو از بین دو نفرمون به سمت پایین گرفته بودم و سگ پشمالو سعی داشت با خیز های بلندی که داشت اون رو بگیره تو همین لحظه کریم از فرصت استفاده کرد با یه نیش ترمز و کمی متمایل کردن فرمون باعث شد حیون بعد از بر خورد به چرخ جلو شروع به پشتک وارو زدن کنه ،بعد از متعادل شدن موتور وقتی برگشتم سگه رو دیدم که با تموم سرعت بر خلاف جهت ما در حال فراره . یه دور دیگه زدیم انگار این سگ زرده از رو نرفته چون هنوز به تنهایی ما رو تعقیب میکرد و ما این دفعه بدون اینکه بهش صدمه ای بزنیم بیش از ده بار دیگه توی یه مسیر ۲۰۰ متری بردیمش بالا و آوردیمش پایین تا جایی که داشت نفسش بند می اومد ودر آخرین تعقیب خودش رو به سیم خادارهایی که ظاهراً اداره کشاورزی برای بررسی گیاهان صحرایی حصار کشی کرده بود رسوند وعلی رغم اینکه فواصل اونها خیلی کم بود با پرتاب خودشو از لای سیمها فراری داد و ضمن کشیدن زوزه با آخرین توان شروع به فرار کرد و در حالی که موهای بجا مونده روی سیمها رو باد با خودش میبرد به سمت خونه برگشتیم و این در حالی بود که با پایین اومدن ما از تپه سگهای باقی مونده چند صد متر اونطرفتر در حال فرار بودن. از این قسمت به دلیل بد آموزی میگذرم فقط شما خودتون تصور کنید که سه روز بعد یعنی یه روز جمعه ساعت ۱۰ صبح سگهای اون منطقه با یه صحنه مثل این روبرو شدن ، یه صدا، نه دوتا، نه بابا بیشتر، چهارتا. ویه لحظه بعد وقتی به خودشون اومدن دیدن توسط ۱۵ نفر با ۱۰ تا موتور سیکلت محاصره شدن.فقط میتونید صحنه های حمله گاو چرونها رو به گله های اسب یا گاوهای وحشی توی ذهن خودتون تصور کنید و... اتفاقی که افتاد این بود که از اون به بعد هیچ سگی به هیچ رهگذری حتی نزدیک هم نمیشد، چه برسه به این که بخواد به اون صدمه ای هم بزنه . اما یکی دو سال بعد اداره بهداشت و شهرداری ، یه کار اساسی انجام دادن و با یه یورش همه جانبه توسط تعدادی مامورین مسلح به جون اون حیونها افتادن و همه رو قتل عام کردن. تازه اونجا بود که وجدان دردی که بعدها دچار اون شده بودیم یه کم آروم گرفت و گفتیم : بابا بازم دم خودمون گرم ... ممد مثل اینکه یه چوب پیدا کرده بود با تکون دادن و فریاد کشیدن به سمت سگها حمله کرد تا ما بتونیم چند متری بریم جلوتر . راستش یه کم ترس هم داشت چون دیگه خورشید تو آخرین نقطه های افق داشت میرفت پایین و ما سه تا نو جون با یه گله 30 تای سگ با یه بیابون دور افتاده . مهدی دوباره سوار دو چرخه پنچر شد و شروع کرد به پا زدن با پرتاب چند تا سنگ سگها رو از اطراف ممد فراری دادم که تو همین لحظه یکی از سگها زوزوه کنان از بقیه دور شد ، مثل اینکه چوب دستی ممد کار خودشو کرد چون همین باعث شد بقیه شون یه کم از ما فاصله بگیرن .از فرصت استفاده کردم و پریدم روی دو چرخه و ممد رو صدا زدم: بپر بالا در حال پا زدن از مهدی جلو زدیم و چند متری از اون دور شدیم که این دفعه انگار نیرو های تازه نفس برای دشمن رسیده بود و زوزه کنان به ما نزدیک میشدن مهدی یه لحظه بر گشت دید یه سگ زرد در حال دویدن داره به سمت پا هاش نزدیک میشه و میخواد پا هاش رو بگیره . واقعاً که ترس چه کارها که نمیکنه ، مثل این که مهدی رو برق سه فاز گرفته باشه با چنان سرعتی شروع کرد به پا زدن که مثل فشنگ از بقل ما رد شد .البته این رو هم بگم که ما هر کاری رو و در هر موقعیتی با خنده و شور و شعف انجام میدادیم حتی مواردی مثل این رو که جای خود داشت . با دور شدن مهدی ما دو باره پریدیم پایین و دو باره شروع کردیم به دفاع و حمله که این بار یکی از سنگهای که پرت کردم خورد به هدف و ناله یکی دیگه در اومد پشت بند اون صدای یکی دیگه بلند شد چون با پرتاب چوب دستی یکی دیگه از انها زوزه کشان از منطقه دور شد و دوباره پریدیم روی دوچرخه و شروع کردیم به رکاب زدن ، دیگه کم کم رسیدیم بالای تپه و از محدوده خطر دور شدیم . بالای تپه در حالی که از سگها داشتن از ما دور میشدن ایستاده بودیم تا یه نفسی تازه کنیم ، همدیگه رو دست مینداختیم که کی ترسیده بود کی شجاع تر بود . اما حادثه عبور مهدی از کنار ما در حالی که بعد از اون همه تکاپو کرده بود هنوز وقتی دور هم جمع میشیم و یادش می افتیم کلی میخندیم .کافی دستمون رو با سرعت از جلوی صورت خودکون رد کنیم و بگیم ووییینننگگگ .... در نزدیکی اونجا یه کانال آب قنات بود داشتیم دست و صورتمون رو میشستیم که یه کشاورز با یه موتور از راه رسید و گفت : شما ها با اون سگها در گیر شده بودین ؟ با تعجب به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم آره چطور مگه ؟ گفت این سگها وحشی هستن و کسی جرات نمیکنه تنهایی و یا پیاده از کنارشون رد بشه تا حالا خیلی هارو گاز گرفتن که کارشون به بیمارستان رسیده ، این طرفها چکار میکنید ؟ از کجا اومدین ؟ غریبه اید. گفتیم از شاه عبدالعظیم اومدیم داشتیم میرفتیم رود خونه ماهی بگیریم . بنده خدا در حالی که داشت موتورش رو میذاشت تو دنده با تعجب به ما نگاه کرد و گفت زود باشید راه بیفتید هوا داره تاریک میشه و...رفت. جالبه وقتی میخواستیم دوچرخه هامون رو برداریم یادمون افتاد چرا از موتوربه تلمبه نگرفتیم دوچرخه مون رو باد بزنیم / این هم یه بهونه واسه خندیدن انگار خیلی عجله نداشتیم و همین جور به قول بچه ها دل ای دلی رکاب میزدیم و به هر چیز تازه ای که میرسیدیم یه سرک بهش میزدیم .مخصوصاً محصولات کشاورزی مثل کاهو و کلم یا کوچه فرنگیها رو یه مز مزه ای میکردیم و راجبش نظر میدادیم ... نه نه اشتباه نکنید ما یه خورده میکندیم بخوریم که نظر بدیم ببینیم کاملاً رسیده یا نه و گرنه خدای نکرده، زبونت رو گاز بگیر. ساعتهای ۵ بعد از ظهر رسیدیم نزدیکیهای رودخونه که به یه گله سگ ولگرد برخوردیم توی شیب ملایم تپه داشتیم میرفتیم که به سمت ما حمله کردن ، ما هم از خدا خواسته گذاشتیم وقتی بهمون نزدیک شدن پریدیم پایین و چند تا سنگ به سمتشون پرتاب کردیم این دفعه اونها میدویدن و ما دنبالشون واسه خودمون داشتیم حالی میکردیم بعد از دو سه بار تعقیب و گریز آقا ما به خودمون اومدیم دیدیم دو چرخه مهدی پنچر شده به هر بدبختی که بود توی سر پایینی از دستشون فرار کردیم و رفتیم به سمت رود خونه و سگها هم چون از منطقه اشون دور شدیم راهشون رو کج کردن رفتن . یادم هست اون موقع ها همیشه یه تلمبه و لوازم پنچری دنبال خودمون داشتیم که در صورت نیاز از اونها استفاده میکردیم اما این دفعه انگار بخت با ما هم راه نبود چون زیر زین رو نگاه کردم انگار لوازم پنچری توی راه افتاده بود و تلمبه مهدی هم خراب بود و باد نمیزد .عاقلانه ترین کار این بود که از همونجا برگردیم .تقریباًدو کیلومتری دو چرخه ها رو دست گرفتیم و پیاده برگشتیم که آفتاب داشت غروب میکرد صدای سگهای وحشی هم از دور و نزدیک به گوش میرسید که انگار یه خیالهایی توی سرشون بود. در فاصله ۵۰۰ متری ما در نزدیکی جاده خاکی که از اون مگذشتیم چند تا سگ روی زمین خوابیده بودن و سرهاشون رو گرفته بودن بالا و پارس میکردن ودر سمت چپ ما با فاصله هزارمتری چند تا داشتن با پرسه زدن و بوکشیدن به سمت بالای تپه حرکت میکردن مسیر حرکت ما تقریباً از وسط همون سگهایی که قبلاً ما رو تعقیب کردن میگذشت با این تفاوت که این دفعه انگار میخوان یه مهمونی بدن و از سایر قوم و خویشهاشون هم دارن دعوت میکنن.ممد یه نگاه یبه اطراف کرد و گفت : بچه ها این سگها با سگهای دو رو بر قلعه گبری و باغ زیر زمینی فرق میکنن . مهدی گفت بچه ها بیایید بر گردیم . من گفتم مشتی کجا میخوای برگردی پشت سرت بیابونه یه راه داریم اونم اینه که از وسط همین سگها بریم سمت جاده پشت پالایشگاه .برای درک بهتر موقعیت باید بگم نزدیکترین آبادی تا محلی که بودیم در سمت شمال ما ۴کیلومتر فاصله داشت و از شرق زمینهای کشاورزی از دور دیده میشدن و در سمت جنوبمون بیابون لم یزرع ودر سمت غرب هم یه تعدادی تپه بود که به سمت شمال امتداد داشت. انگار این حیونها از زیر چشم کاملاً حواسشون به ما بود چون هر چی ما سرعتمون رو بیشتر میکردیم اونها هم سرعتشون رو زیاد میکردن تا در یه نقطه ای در اواسط تپه به برسیم... سال 56 با یه دنیای تازه و کلی حوادث غیر منتظزه
شروع میشد و ما رو به سمت تجربه های جدید ، محله های جدید و آدمهای تازه سوق
میداد.دیگه داشتیم بزرگ و بزرگتر میشدیم و بادنیای تیر کمون و آتیش بازی و جنگهای
محله ای فاصله میگرفتیم ، تو همون تابستون بود که با دوچرخه کوره ها رو کشف کردیم
، اون دریاچه های مردابی زیبا و قشنگ رو با اون نیزارها و اردکها و جوجه های که دنبال
مادرشون شنا میکردن ، ماهیهای قرمز و طلایی که زیر نور خورشید به زیبایی فرشته های
آبی میدرخشیدن و لای خزه های بلند و زیبا همدیگه رو تعقیب میکردن ، اوازهای دسته
جمعی قورباغه ها پروازدسته جمعی مرغهای
ماهی خوار و هواسیل ها و فرار مارهای آبی
و پیچیدن به دور نیزارها چه لذت و زیبایی داشت . وقتی امروز میبینم که از اون دریاچه
های شش گانه که بر اثر بالا اومدن سفره های آب زیر زمینی در محل گودهای چند هکتاری
کوره های آجرپزی بوجود اومده بود، امروز خبری نیست و طمع کاران برای بدست آوردن
چند متر زمین زراعی اونها رو با نخاله های ساختمانی پر کردن دلم سخت میگیره. تقریباً
از تابستون همون سال تا اواخر سال 60 ما تابستونها لااقل هفته ای دو یا سه مرتبه
برای شنا و یا ماهی گیری با دوچرخه یا موتور میرفتیم کوره ها وبا سوار شدن به روی
تیوپ ماشین در لابلای نیزارها و دور لوله های آجری که از زیر آب بیرون اومده بودن وتا ارتفاع هفتاد هشتاد متری
سر به آسمون کشیده بودن به جستجو میپرداختیم .جستجو در لابلای علفهای مردابی و
حرکتهای آهسته و حساب شده برای گرفتن ماهی اون هم با دست خالی ظاهراً پیش درآمد
وقایعی بود که سالها بعد خودشو نشون داد. دیگه مسابقه ماهی گیری با دست خالی و رفتن لای
نیزارها و شنا در آبهایی که به خاطر جریانهای بسیار آرام زیر زمینی به صورت
نوارهای باریک در پاره ای قسمتها سرد و گرم میشد ما رو خیلی ارضا نمیکرد. یه روز
با ممد خسروی (ژنرال)داشتیم با تیوپ توی آب شنا میکردیم و با تیرکمون قرباغه های
کنار دریاچه رو نشونه میگرفتیم که به یه دیواره تقریباً دو متری رسیدیم با پیشنهاد من رفتیم از لبه بلند کنار دریاچه دور
خیز کردیم وبا شیرجه پریدیم توی آب، چه
لذتی داشت .با پیشنهاد ممد تیوپها رو لبه دیواره روی هم گذاشتیم و بعد از یه دور
خیز طولانی با شیرجه از روی انها پریدیم توی
آب . فردای
اون روز با یه گروه 8 یا 10 نفره شامل من (امیر خسروی) ممد، جعفر، کریم ، امیر ، حمید،
مجید ، مهدی و یکی دو نفر دیگه ساعت 10
صبح رسیدیم کوره ها و رفتیم همونجایی که
دیروز شیرجه میزدیم 5 تا تیوپ با خودمون
برده بودیم که طبق راول گذشته و فرهنگ
محلی به نوبت و با تعداد مساوی هر نفر به ترتیب با بیست مرتبه فوت اونها رو باد
کردیم و زدیم به آب ، تقریباً از همون لحظه های اول که رسیدیم تا ساعتهای یک بعداز
ظهر به روشها و مدلهای مختلف تیوپها رو روی هم میگذاشتیم و بعد از یه دور خیز با
پرواز از روی اونها خودمون رو به داخل آب پرتاب میکردیم .مجید صباغ که دیگه خسته
شده بود با نشستن روی یه تیوپ رفته بود داخل آب و داشت از اون پایین شیرجه
زدن بچه ها رو تماشا میکرد که یه مرتبه از
جا پرید و گفت : وای این چی بود ؟ کریم که اون نزدیکی بود سوال کرد: چی شده؟ که مجید با تکان دادن پا کفت پام به یه
چیز نوک تیز خورد . کریم بلا فاصله رفت توی آب ، ممد هم پشت سرش دو سه مرتبه رفتن زیر آب و اومدن بیرون که کریم
پیداش کرد . یه میلگرده، تقریباً 50 یا 60 سانت پایینتر از روی آب . صدای ممد هم
بلند شد یکی هم اینجاست . خدای من سه تا میلگرد با فاصله های یکی دو متری از هم
اون هم توی عمق 60 سانتی آب و ما دو روزه
داریم دقیقاً کنارشون با سرعت و فشار زیاد
شیرجه میزنیم .واقعاً یه معجزه بزرگ بود که به کسی آسیبی نرسید . خبر
رسید که یه دریاچه هم توی فیروز آباده و ما مثل کاشفین سوار بر دوچرخه به راه
افتادیم .یکی دو هفته بعد دوباره با خبر شدیم که در نزدیکی روستای (دوتوه) بعد از
پالایشگاه تهران یه رودخونه هست که ماهی خوراکی هم داره .این دیگه خیلی بود چون
برای رسیدن به کوره ها 5 کیلومتر رکاب زدیم برای رسیدن به فیروز آباد 10 کیلومتر
اون هم در حاشیه جاده ورامین ، اما برای رسیدن به دوتوه چیزی نزدیک به 17 یا 18
کیلومتر اون هم توی جاده های خاکی و بیابانی که یه قسمتهایی از اون به ندرت رفت و
اومد میشد باید پا میزدیم... قریب است جمعه گردد نازنینا چه میگردد؟ اگر فردا بیایی امیر خدای کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدای جامه بر تن درد اتفاقاْ همون شب فردوسی رو توی خواب دید که با عصبانیت اومده سراغش و میگه : داداش پاتو از تو کفش ما در بیار. درسته که آدم با استعدادی هستی و قراره که شاعر بزرگی بشی. ولی سبک ما رو خراب نکن.اگر هم خواستی به سبک حماسی شعر بگی اینطوری بگو: برد کشتی آنجا که خواهد خدای اگر جامه بر تن درد ناخدای خودمونیم حتی یه کلمه نه کم کرده نه زیاد.بیخود نیست که میگن هر کسی کار خودش بار خودش... آخه نیم وجبی چرا قبول نمیکنی؟؟بابا این کاره نیستی انقده آتیش به پا نکن .
سر کلاس درس یه معلم از دانش آموزها خواست تا فردا هر یک از بچه ها یک کیسه پلاستیکی با خودشون به مدرسه بیاورد وداخلش برای هر یک از آدمهای که از آنها متنفر است یک سیب زمینی بگذارد.
صبح روز بعد بعضی ها دو تا بعضی ها سه تا یا چهار تا سیب زمینی با خودشون آورده بودند ، و معلم از شاگردها خواست تا اون کیسه های سیب زمینی رو تا آخر هفته به هر کجا که میروند همراه خودشون داشته باشند.در روزهای آخر هفته بسیاری از بچه ها از وزن کیسه ها و بوی بد ی که بر اثر فساد اونها عارض شده بود احساس ناراحتی میکردند. تا اینکه در پایان هفته معلم منظور خود را از این کار اعلام کرد او گفت:این کیسه ها مثل زمانی است که شما وقتی از کسی کینه ای در دل دارید به هر کجا که میروید آن را با خود میبرید. بوی بد کینه قلب شما را فاسد میکند .وقتی شما بوی گند سیب زمینی را به مدت یک هفته نمیتوانید نحمل کنید چگونه میتوانید بوی بد نفرت را یک عمر در قلب خود نگه دارید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت
11:11 توسط امیر خسروی| |
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت
12:38 توسط امیر خسروی| |
با سلام به همه دوستان عزیز
نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت
23:6 توسط امیر خسروی| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
0:26 توسط امیر خسروی| |
... دو هفته ای از ماجرای تعقیب و گریز ما گذشته بود. یه روز بعدازنهار سر کوچه باغ به تیر برق تکیه داده بودم که کریم با یه موتور هوندا ۱۲۵ که چند روز پیش خریده بود اومد.
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت
15:44 توسط امیر خسروی| |
... تنها راه برای خلاصی از دست این حیونهای وحشی رسیدن به بالای تپه بود ، چون توی سرازیری ما بهتر میتونستیم رکاب بزنیم . اما مثل اینکه نه تنها سگهای وحشی از پذیرایی اول ما خوششون نیومده بود بلکه انگار قصد تلافی هم داشتن.پس تنها راه ممکن حمله و فرار بود (تجربه نشون داده که در سه وضعغیت حیوانات خیلی خطر ناکتر هستن 1-وقتی از بچه هاشون دفاع میکنند 2- وقتی دارن غذا میخورن3-وقتی به حریم زندگیشون تجاوز بشه.ودر رابطه با سگها یه استثنا هست و اون این که در غروب و شبهاحس پرخواشگریشون بیشتر میشه) خیلی آروم در حالی که داشتیم دوچرخه ها رو هول میدادیم چند تا سنگ از روی زمین برداشتیم و چیبهامون رو پر کردیم. به مهدی پیشنهاد کردم سوار دوچرخه خودت بشو و چون چرخ عقب پنچره خودتو به سمت جلو خم کن و پا بزن من و ممد هم سگها رو از توی جاده فراری میدیم یه کم که رفتی جلو تر توقف کن و به سمت سگها سنگ پر تاب کن تا ما خود مون رو برسونیم اولین مرحله با موفقیت انجام شد ولی مثل اینکه داشت از زیر هر سنگ و بوته ای هر از چند گاهی چند تا سگ بیرون می اومد و به تعدادشون اضافه میشد .این بار ممد سوار دوچرخه پنچر شد و من مهدی جلوی سگها رو گرفتیم .جالب این بود که ما اگه 20 متر سگها رو به عقب میروندیم موقع بر گشتن اونها فاصله بیشتری به ما نزدیکتر میشدن . با هر مصیبتی بود مهدی پرید روی دوچرخه و من هم شروع کردم به رکاب زدن ، داشته باش توی سر بالای توی یه جاده خاکی اون هم پا زدن دو ترکه ، بعد از چندین فقره تعقیب و فرار چه نفسی از آدم در میاره ، چارهای نبود یا باید زهر دندون سگها رو روی بدنمون حس میکردیم یا به جون کندنی که شده از دستشون فرار میکردیم.
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت
15:12 توسط امیر خسروی| |
...اولین گروهی که رفتن رودخونه دو توئه شامل کریم و ممد و دو نفر دیگه از بچه های محل بودن که با موتور رفتن و برگشتن. هفته بعد یه گروه با ۵تا دوچرخه رفتیم و برگشتیم .ظاهراً ما صبح که از خونه میزدیم بیرون یا باید میرفتیم کوره ها یا به سمت قوچ حصار و پالایشگاه تهران و درنهایت دوتوئه .یه روز ساعتهای ۲ بعداز ظهر بود که با ممد و مهدی با دو تا دوچرخه زدیم به سمت کوره ها توی راه نظرمون عوض شد رفتیم به سمت قناتهای قوچ حصار و هنوز نرسیده بودیم که ممد پیشنهاد دو توئه رو داد و دوباره مسیرمون یا به عبارت اون روزها سر خر رو کج کردیم به اون سمت.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت
15:42 توسط امیر خسروی| |
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت
2:36 توسط امیر خسروی| |
سلامم بر تو ای جانا کجایی که میخوانم تورا شاید بیایی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت
12:33 توسط امیر خسروی| |
در روایته که سعدی در دوران جوانی قبل از اینکه شاعر نامداری بشه داستانهای شاهنامه رو خونده بود و علاقه خیلی زیادی به سرودن شعر های حماسی داشت.ویه روز با ذوق واستعدادی که داشت اولین بیت شعر حماسیشو به این ترتیب سرود:
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت
14:26 توسط امیر خسروی| |


